تبليغاتX
رداي كهنه
شعرها، نقاشي ها و انديشه هاي شخصي راشين گوهرشاهي

قسمتي از نقاشي رنگ روغن سلوک- راشین گوهرشاهی مشهد 1375
 

.

.

.

من گريه مي كردم در اندام خدايي كه...
آغوش او پر بود؛ از امثال مايي كه...

مانند يك آيينه حس مي كرد دردم را
چشمان خيسي كه گذشت از حرفهايي كه...

شايد تمام زندگي تصوير يك خوابست
خوابي كه مي بيند كسي در ابتدايي كه ...

زندان وهمم عشق در ذهنش نمي رويد
ديگر دلم خونست از حس و هوايي كه...

شايد كه قبرستان نشان از زندگي باشد؛
در پيش روي شاعر بي ادعايي كه...

اينجا غريبه با توام؛ جايي كه مي رويند
مردارها از گورهاي آشنايي كه ...

با لاشه هاي پاره جايي؛ دور هم جمعيم
قرآن و تسبيح و سماع و ربنايي كه...

گوشم پر است از وسوسه؛ از مرگ؛ از دوزخ
در انتظار رفتنم...از گور...جايي كه...

بايد فراموشت كنم تلخست باور كن؛
دل بستن زنجير بر مرغ رهايي كه...



صبح(راشين گوهرشاهي)

25/2/1391


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

 

 

گزيده ي ترانه:

 

وما كه در دل نامردها بهانه شدیم

/برای آتش تقصیرها زبانه شدیم

/همیشه مجرم یك تار مو كه بیرون است

/و نقش دوم یك شعر جاودانه شدیم

/ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی؛

چگونه در تب تدبیرها مچاله شدیم...

 

ببین كه مجلس و قانون عشق؛ پر نقص است

همیشه سهره ی مادر، اسیر یك قفس است

و مرد تابع دین نیست...تابع هوس است

 و عشق؛ هرچه كه خواهد كند...بهانه بس است

كه سهم زن شده از اعتقاد؛ ویرانی

 

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی... 

چگونه ملعبه  ی عشق و مرد و خانه شدیم...

  ********************************************************

 

 

متن كامل ترانه:

سكوت می كنم و خون دیده دریایی...
به مرگ می كشدم اعتراف و رسوایی

سكوت؛ جایز آنها كه اقتدا كردند
به اجتهاد رسیدن به كنج تنهایی...

*
/ببین ببین كه چگونه اسیر دانه شدیم
/میان جمعیتی كه؛ درآن روانه شدیم
/چگونه در دل نامردها بهانه شدیم
/برای آتش تقصیرها زبانه شدیم
/همیشه مجرم یك تار مو كه بیرون است
/و نقش دوم یك شعر جاودانه شدیم

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی؛
چگونه در تب تدبیرها مچاله شدیم

*


كتاب و مجلس و قانون عشق؛ پر نقص است
همیشه سهره ی مادر، اسیر؛ در قفس است
و مرد تابع دین نیست...تابع هوس است
كه سهم زن شده از اعتقاد؛ ویرانی
و عشق؛ هرچه كه خواهد كند...بهانه بس است

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی
چگونه شاخه گلی در دل زباله شدیم...

*

و قطعیت؛ همه جا اینكه زندگی عارست
غرور مرد به ماشین و سقف خودكارست
زن كنار حاشيه ي جاده چشم آزارست
لباسهای چنان و دو عشق و خانه؛ دو زن
یكی برای خدا ...آن یكی گنهكارست

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی
چگونه ملعبه ی مرد و دام و لانه شدیم...


*
و ما كه در شب تردیدها پیاده شدیم
تمام شب به دل بحثها حواله شدیم
در آن غروب نفسگیر؛ استحاله شدیم
نشسته بر سپر جلدها مقاله شدیم

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی
شهید سیلی یك مشت حرف ساده شدیم!

*

و ما كه در دل نامردها بهانه شديم
/براي آتش تقصيرها زبانه شديم
/هميشه مجرم يك تار مو كه بيرون است
/و نقش دوم يك شعر جاودانه شديم
/ببين كه بغض دلم سنگ مي شود گاهي؛
چگونه در تب تدبيرها مچاله شديم.





صبح(راشین گوهرشاهی)يازدهم ارديبهشت ماه 1391- تهران.

 


.

.

زن امروز تهران آذر۱۳۸۹ كاربا اكريليك بر روي چوب


  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
فصل جديد شعر من از نو؛ شروع شد
خوابش نبرد عشق؛ كه از تو شروع شد

دل خسته بود؛ از شب و طوفان تو آمدي
جا مانده بود؛ در دل باران تو آمدي

جايي كه دختران همه در گور مي شدند
بر روي جامه وصله ي ناجور مي شدند؛

غم مانده بود مثل زني داغدار عشق
زن مانده بود مثل غمي بي قرار عشق

من يادگار حادثه بودم تو آمدي
در گير و دار فاجعه بودم تو آمدي

تقدير تلخ سيب ؛ به گردم نمي رسيد
من در فرار و او پي من؛ جامه مي دريد

بيچاره مانده بود كه پيدا كند مرا
مي خواست ذبح قابل بتها كند مرا

چنگيز ادعا به جنون سر كشيده بود
انگار...فصل آتش و درها رسيده بود...

...
زهرا: دوباره قصه ي بودن شروع كن!
باري ...دوباره از دل دريا طلوع كن!

....

ديوان دهر؛ آينه داران شهوتند
رنگ هوس به سادگي عشق مي زنند

دنيا شده؛ مكان شكار كبوتران
امكان هرزگي؛ شده تقدير دختران...

....

مردان دير ؛صومعه داران باطلند
با تيغ شرع؛ برتن زن زخم مي زنند.


رسم حسادت است كه از ما بريده اند
شرم سخاوت است كه مارا نديده اند...

...

زهرا كجاست؟! درد زن از حد گذشته است
پهلوي او به تيغ شماتت شكسته است...

 

صبح(راشين گوهرشاهي-بيست و چهارم ارديبهشت نود و يك)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

.

ناگهان مانند يك افسانه ظاهر مي شوي
در خيال قاصدك؛ مستانه ظاهر مي شوي

نازنين؛ در كوچه هاي شهر جايت خالي است
گفته بودي درغزل؛ رندانه ظاهر مي شوي

شهر را جادوگران زبده جادو كرده اند؛
باطل السحر غمي؛ مردانه ظاهر مي شوي

رفته اي از كوچه اما رد پايت باقي است
شك ندارم بي خبر؛ در خانه ظاهر مي شوي

رفته اي تا غرق عشق و اشك؛ مجنونم كني
در شب تدفين اين ديوانه ظاهر مي شوي

گور؛ شك دارد مرا در بربگيرد يا كه نه
پيش چشم گور هم؛ شاهانه ظاهر مي شوي

شهر را خواب توسل؛ بر خيالت برده است...
خفته در جهليم...آگاهانه ظاهر مي شوي.

 

 

 

صبح(راشين گوهرشاهي)

بيست و سوم ارديبهشت 1391.

 

راپيدوگراف بر گلاسه- راشين گوهرشاهي-1375

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

.

باز باران گرفت و غرش رعد

زد به صحرا نهيب آتش و گرد



نوحه سرداد؛ باد در كوچه

بست درها و چفت پنجره مرد



 
شال سرخم به روي شانه و من؛

مي نشينم كنار كرسي سرد


مي چكد اشكهاي ابر بهار

قطره قطره به روي نرگس زرد



 


دست باد از ميان پنجره ها

ياد آرش به خانه مي آورد



يادم آيد ترانه اي كه مرا

عاشق جنگل و بيابان كرد.



 

ياد آن مدرسه؛ معلم و گچ

جنگ با امتحان و دندان درد


پرسش از داستان چشمه و سنگ

درس افراسياب و صبح نبرد



 
من نشسته ميان نيمه شبي

كه مرا در خيال؛ مي پرورد


باز؛ آن دختر خجل بودم

در دل بي قرار شب؛ ولگرد



 كودكي ها گذشت و درس و كلاس

شد از امكان ماندنم دلسرد


قهرمان كلاس؛ گم شده است

ريزعلي توي قصه ها برگرد...



 



صبح(راشين گوهرشاهي- سيزدهم ارديبهشت 1391)



 



 





 



طرح با گواش بر روي مقوا- 29 دي ماه 1389- راشين گوهرشاهي


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

.

شبیه جبر تو با اختیار خود قهرم
اسیر شرم تو با اعتبار خود قهرم

دلم نخواست كه بختت شبیه ما بشود
گذشتم از تو و با اقتدار خود قهرم


دلی شکسته ام و سر به زیر می گذرم

گلی شکفته ام و با بهار خود قهرم


تمام زندگی ام؛ پای حرف مردم رفت...
زمانه ایست که با روزگار خود قهرم

چقدر سهم من از فرصت جهان كم بود...
گذشت و پیر شدم...با دوتار خود قهرم...


شكسته حرمت دلدادگان حوایی

خزیده در تب و با ننگ و عار خود قهرم


درامتدادسرود و سماع اهل گناه؛
شعور و شعر دفم؛ با وقار خود قهرم



به جرم عشق؛ نهادند حجله بر سر دار
همیشه با نخ سنگین دار خود قهرم


بتان به گرد زمین و زمان نمی چرخند
شبیه صاعقه ای با مدار خود قهرم


رسیده موعد پرواز یك كبوتر و دام؛

دلش گرفته و من با فرار خود قهرم



 

راشين گوهرشاهي- چهارم  ارديبهشت 91- تهران.

 

طرح تصادفي با انگشت و راپيدوگراف و جوهر- فروردين 74- نوزده سالگي ام- راشين گوهرشاهي- تربت جام.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 

تقویمهای بی تو را من جستجو کردم؛

تصنیف های بی تو را آواز قو کردم

 

زندان نبود آنجا که یادت خلط مبحث بود

تشبیه های کهنه را  من پشت و رو کردم

 

هرجا که انکار تو در ذهن غزل پیچید

من یک جهنم ساختم...با درد خو کردم؛

 

 درگیر تکرار تو بودم خواب...یا بیدار

من تا کجاها با تو رفتم ...های هوکردم...

 

حتی خدا دیگر نمی خواهد خدا باشد

جایی که من با عکسهایت گفتگو کردم

 

تا سبز باشد حجله ام با عطر اندامت

تقدیر او را با خیالت روبرو کردم

 

تنها شدم مانند یک خورشید ؛ در جوشش

سیاره ها را یک به یک تقدیم او کردم

 

از من گرفتند آنچه از دنیا کنارم بود

من با خجالت جامه هایم را رفو کردم

 

حالم نپرسیدند؛ از من روی گرداندند

سنگم زدند و سنگ را خرج سبو کردم

 

گاهی شبیه یک نگاره؛ خواب می دیدم

چادر نمازم را فدای آب رو کردم

 

تا دیدگان تو شود بازیچه ی بهتم،

سکوی اعدام خودم را آرزو کردم

 

ای کاش تصویر مرا یک لحظه می دیدی

وقتی که انگشتان تب را لای مو کردم

 

 درد من از  اینست؛ تکراری شدم انگار

از بس که ناشی؛ جامه هایت را اتو کردم!

 

حالا اگرچه می روم اما دلم اینجاست

جایی که دنیا را به پایت زیرو رو کردم

 

تقدیر؛ این بود از تو بگریزم خودم باشم

تقصیر من بود آب را بی آبرو کردم

 

وقتی که برگردم خدا هم باز می گردد؛

شاید که دستت  را برای عشق رو کردم.

 

 

سیزدهم فروردین نودو یک- تهران

 

 

طرح تصادفي با جوهر رنگي و راپيد بر گلاسه- راشين گوهرشاهي-1377-تهران

 طرح تصادفي با جوهر رنگي و راپيد بر گلاسه- راشين گوهرشاهي-1377-تهران

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

دوباره عشق، نشسته کنار پنجره ها

شکسته بغض دوتارش به پای زنجره ها

به آن شکسته ی مفلوک،مهلتی بدهید
به واژه های سفر کرده فرصتی بدهید

دوتار باکره اش را به باد بسپارید
و شعرهای ترش را به یاد بسپارید

اگر رسید نوایش به اجتهاد نفس؛
هجاکنید خدا را به شکل  ساده و بس

میان آه دل و واژه نسبتی بدهید
به فصل بارش دلواژه رخصتی بدهید

پیاله های عطش را به تاک بسپارید
بهانه های هوس را به خاک بسپارید

دو دست و چشم و نگاهی که باز منتظرند؛
در امتداد اشاره؛ به تاک می نگرند...

از انحنای خیالت خداست می گذرد
و سنگ مات دلت را به آس می سپرد:


{نگاه کن که شبیه فرشته می خندد
به هرچه عشق؛ به پایش نوشته می خندد

و مست؛ رنگ شرابی که ناب و بی نقص است
و داغ مثل صبوحی که پخته در رقص است...

خدا نخواست؛ میان دو دست حکم کند:
برای او که شده؛ هر چه هست حکم کند


اگرچه آدمیان، پیروان تخمیرند
و بی هوا می ناب از عصاره می گیرند:

خدا گذاشت که حوا دلش بهانه کند
و تاک را و هوس را به تب حواله کند

پیاله پر شده از خون نای حوایی
که  می کشد به دلش بار سهو شیدایی

رسید پای پیاده به انتحار خودش
گذاشت جبر تو را پای اختیار خودش

و حبه حبه شده؛ عشقهای هنجاری
شبیه عکس بتی در لباس اجباری.

میان فاصله ی راه و چاه حکم کنید
میان دغدغه ی مهر و ماه حکم کنید

کنایه ها که همیشه دروغ و مختصرند
و پا به پای هوس از نگاه، می گذرند؛

و وای بر دل حوا ؛که سخت می شکند
و خواب عاشقی اش را به تاک می سپرد..

شراب ناب تو از اوست؛ آن بریده نفس
دریغ؛ فاصله ای نیست؛ بین عشق و هوس
.
.
.
.
.
_ پیاله پرشده از خون نای مجروحم.


صبح(راشین  گوهرشاهی)




نقاشی برگ و آتش- اکریلیک بر روی بوم- راشین گوهرشاهی- اسفند ماه 90- سایز یک متر در 75 سانت

{این نقاشی  هدیه ای بود برای پدرم...}

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 

.

.



شدم مثل چشمی كه وامانده باشد
خیالی كه از عشق جامانده باشد

شبیه خدایی كه در رهن كعبه،
در اندوه و بی ادعا مانده باشد

شده ام؛ زنی خسته از زنده بودن
كه در شعر و افسانه ها مانده باشد.

نشد بی تو از داغ حسرت گذشتن
درین دام، قلبم چرا مانده باشد؟

من از سینه ام می شكافم دلم را
كه شاید دلت پیش ما مانده باشد


معما شده؛ بودنم بی وجودت
خدای تو باید كجامانده باشد؟

نگفتی كه با رفتنت می روم من؛
به جایی كه تنها صدا مانده باشد؟


شك از قلب من دور كن منطقی شو
چنان كن كه راهت جدا مانده باشد


دعا كرده ام ؛ هیچ اشكی نریزی
اگر عطر من در فضا مانده باشد

من از آتش آه خود بیمناكم
مبادا كه قلبت رها مانده باشد

تلسمی بزن بر دلم ؛ برنگردم
امیدست رحم خدا مانده باشد.


صبح(راشین گوهرشاهی،اسفندماه 90)

 


 

 

 
 

 

توضيحات طرح:  چهره انتزاعی، يك زن. بهمن ماه 1390-كار با اكريليك بر روي بوم-تهران- سايز:75سانتيمتر در يك متر- آواهایش را هم نقاشی کرده ام.

{این تابلو را به عموی بزرگوارم ابراهیم گوهرشاهی هدیه کردم- با تشکر از دوتار زیبایشان - دوتاری که سالها با روحشان پیوند داشت و یادگاری ازیشان شد...در دستهای من.}

 

 .

 .

دیگر بس است اینگونه از حوا سرودن

با داسهای طعنه ؛ خرمن را درودن

 

ما هرچه داریم از رگ حواست لیكن؛

خواندیم؛ از آدم زمان بچه بودن

 

گفتند با ما ؛ آدمست اعجاز خلقت

مردیم؛ از بیهوده آدم را ستودن

 

حوا بمان در گور خود؛ مانند یك گنج!

از دست "آدمها" همین بهتر: نبودن!.

 

وقتی مجاز از عشق باشد سیب حوا؛

دیگر چرا باید درین غم سینه سودن؟

 

آدم همیشه می گریزد از حقیقت

تقدیر حوا شد؛ كلاهش را ربودن.

 

صبح(راشین گوهرشاهی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

می روم...می روم...بی صدا؛ پر!

می روم بی خبر؛ جای دیگر

 

می روم می روم تا بماند

زنگ تردید ما ؛ زنگ آخر

 

می دهم حرفهای دلم را

رنگ نامه ؛ به دست برادر

 

می دهم دست و چشم و سرم را

پاره پاره به تصویر بی سر

 

اشكهای مرا منطقی كن

بعد رفتن؛ به چشمان مادر

 

یا بگو ابر باشد ببارد

مثل چتری بر اندوه خواهر

 

می روم می روم...غصه ها پر

قسمت ما نشد شام آخر!

 

صبح(راشین گوهرشاهی- شانزدهم اسفند نود)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طرح با گواش و راپيدوگراف- زمستان 1377- راشين گوهرشاهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

.

پير مي شويم...
بالاخره پير مي شويم؛
و قبل از آنكه عاشق شده باشيم؛
بايد بميريم
مارا با بالهاي آويزان كه به كار هيچ كسي نمي آيد؛  آويزان مي كنند
 دستگاه چرخ دنده ذبح اسلاميمان ميكند!
 و هيچ كسي حتي رئيس وقت مرغداري به ضجه هايمان اهميتي نمي دهد...


قبل از آنكه عاشق شده باشيم؛ مرده ايم
و قبل از آنكه فصل جفت گيري فرا برسد؛
جوجه هايمان سر از تخم،

 بيرون آورده اند!

 

 

صبح(راشين گوهرشاهي- سيزدهم اسفند 1390)

 

فرياد- كار با گواش.نقاشي شده در آبان ۸۹- راشين گوهرشاهي، تهران.
پ.ن: قوطي جلا يم ريخته بود روي كاغذ. ديدم  چيزي مثل صورت گنجشك روي كاغذم كشيده شده كه ناراحت و معترض است. حيف بود اگر چنين موجودي را كه اينقدر اصرار به ظهور و موجود شدن داشت: به حال خود رها ميكردم و  كاغذ را به دور مي انداختم. لذا تا سر حد امكانم و امكانش خلقش كردم.حالا خودم هم وقتي او را ميبينم..چيزي روي قلبم سنگيني ميكند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

.

يكی نبود...یكی بود ؛  مثل من یا تو...

همیشه فاصله ای هست...بین  من با تو...

میان همهمه هایی؛ كه خسته از وهمند؛

{همیشه فاصله ای هست} ...را نمی فهمند؛

 كسی شكست میان دو تای پنجره اش

كسی گذشت ؛ از اقرار؛ لای پنجره اش

 نشست پای خیالت ؛ كنار پرده ی رنگ

شكست بازوی خود را میان مصحف و چنگ

 كسی كه رمز نگاه تو را نمی فهمید

كه بی بهانه به هر گریه ی تو می خندید؛

 قلم به بوم تو می زد كه رنگ بردارد؛

قدم به كوی تو می زد كه سنگ بردارد...

 رسید؛ پای پیاده به جاده های شلوغ

گذشت از همه ی وعده های پوچ و دروغ...

 خیال عشق تو او را كشاند؛  تا لب  تب

و سوخت مثل چراغی كنار جاده ی شب

 به این امید كه شاید دوباره برگردی؛

تو صبح زود ...ازین كوچه  هم گذر كردی...

 زمان گذشت؛ و چشمان پنجره خوابید

نمی رسیم بهم ؛ در سراب این تردید

 تمام شهر ؛ به جز چشم خیس من خواب است

همیشه فاصله ای بین تشنه و  آب است...

...

راشین گوهرشاهی(صبح - هفتم اسفند 1390)

 

 طرح از راشين گوهرشاهي:1389

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

 

 مشخصات طرح:

اثر راشين گوهرشاهي- ماژيك و راپيدوگراف بر كاغذ-1378 .

.

.

لعنت به من؛ كه بسته به  دیوار مانده ام

سر در سكوت  پیله، ته غار مانده ام

 

می ترسم از گزاره ی تردید؛ بر قضا

مانند بخت تیره  درانكار؛ مانده ام

 

این رسم زندگیست كه از درد بگذرد:

من، بی سوال؛  نقطه ی پرگار مانده ام!

 

حال تو را من از چه كسی پرس و جو كنم؟

در امتداد خواب تو بیدار مانده ام؛

 

از چشم تو نگاه محبت  بعید نیست

در این خیال خام گرفتار مانده ام

 

وصفت قصیده بود؛ شبیه غزل شده

در قصر خاطرات تو آوار مانده ام

 

امضا؛ زنی كه قدر تو را خوب می شناخت

فرمان چشم توست كه بر دار مانده ام.

 

صبح(راشین گوهرشاهی)

بهمن نود- تهران

....

....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

 

چشمان بی قرار تو با من دروغ گفت
یك جمعه انتظار تو با من دروغ گفت

دل می درید جامه ی شعری كه پر نداشت
خورشید؛ در مدار تو با من دروغ گفت

شمعی خیال چشم تو را آه می كشید
وحشت از انتحار تو با من دروغ گفت

پروانه ها خیال تور ا نقب می زدند
توجیه اضطرار تو با من دروغ گفت

دل بسته ام به بخت بلند ستاره ات؛
شب؛ رانده از قمار تو با من دروغ گفت.

آن زاهدی كه فخر تو در شهر می فروخت؛
شد نئشه از خمار تو با من دروغ گفت

مهدی بیا كه مفتی زهاد شهر مرد
حلاج سر به دار تو با من دروغ گفت


صبح(راشین گوهرشاهی- 26 بهمن نود)

آذرماه ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

زمزمه های حوایی:

 

بگذار، عاشقانه برایت دعا كنم
تقدیر عشق را به غزل؛ مبتلا كنم

با احتیاط؛ از گنه و شرم بگذرم
بی احتیاط؛ بر نگهت اقتدا كنم

شیطان گذشت از سر تقصیر اشك تو
من كیستم كه قلب تو را مبتلا كنم؟

تقدیر ما اگرچه دوپایش به گل نشست
من می توانم آینه را جابه جا كنم


من هم زنم به هیات حوا که سیب داشت
"آدم" كجاست قرض خدا را ادا كنم؟!

 

بگذار بگذریم ؛ ازین حرفهای تلخ
میخواستم نماز شما را قضا كنم:

***
اغفر لنا و له؛ و لهم حی لایموت
می مانده است در قدحت؛ جرعه ای سكوت!

مست مدام وصل و كنار و خراب و خام
افتاده در گناه؛ شكستیم در سبوت؛


حوا:زنیم و حادثه ها در هوای ما؛
گز میكنند فاصله ی عشق تا هبوط.

در انتهای واقعه ما را قلم زدند
از جمع زاهدان و رهیدیم از سقوط؛

حالا خراب می؛ به جنون می كشیم بال
از مردمان خفته به تقدیر قوم لوط

دیشب تمام آینه ها ضجه می زدند
وقتی كه عشق؛ مرد در اندام بی وضوت...
 

صبح(راشین گوهرشاهی- هشتم بهمن نود)

 

 

 

نقاشي رنگ روغن -كلاژ- طرح و اجرا از راشين گوهرشاهي- ۱۳۷۴

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 چه بی خودانه از این شعرها گذر كردیم؛

زمان كه طی شد و از عشق ها كم آوردیم

 

كنار پنجره یك بوف كور منتظر است

نگاه كن كه شبیه تپانچه ای سردیم!

 

دلت خوشست كه مردی شبانه می آید؛

امید واهی و پوچیست...ما مگر مردیم؟

 

میان خلق خدا، یك  شبیه آدم؛ هست؟!

تمام خاصیت ما: همین كه نامردیم!

 

چه داسها كه  گشودند دست و منتظرند

برای چیدن ما كه؛ شقایقی زردیم

 

از اشك ابر بهاری، شراب می نوشیم

خراب سیلی طوفان، ملول از گردیم

 

میان سفره مان نان اشك و خونابه ست

در  انتحار خدایان؛ تجسم دردیم

 

و عشق، مرد و هلایش به گوشمان  نرسید

چقدر بی سرو پا گرد كعبه می گردیم...

 

صبح(راشین گوهرشاهی- نوزدهم بهمن نود-تهران)

 

 طرح- سيزده ارديبهشت 1375-مشهد-(خوابگاه دختران دانشگاه فردوسي):

نوشته ي داخل طرح:

 

باران...

ببار

از ترنج طراوت

ظرفم تهيست

از طراوت باران...

(صبح-همان فصل)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

 

باید به فكر آسمان دیگری باشم
شاید كه باید در جهان دیگری باشم

سگها گذشتند از تله های بیابانی
من باید اینجا فكر نان دیگری باشم


یا شك كنم بر واقعیتهای آشفته؛
یا بگذرم از خود؛ از آن دیگری باشم

شاید كه باید مثل خود؛ مانند اندامم
طرحی بهاری؛ در خزان دیگری باشم.

بهتر نبود آنجا نمی رفتم؟ نمی گفتم؟
می ماندم اینجا؛ تا زبان دیگری باشم؟

حالا سرم؛ حالا سرت ؛بالای دار غم؛
شاید كه باید فكر جان دیگری باشم

دیگر نپرس از من كجایی؟ كی میایي؟ كی؟
من می روم فكر زمان دیگری باشم.

شاید كه قسمت شد،زمانی؛ دور یا نزدیك
بر روی لبهایت؛ اذان دیگری باشم؛

یا كه؛ شبیه بغض تاریكی فروخورده
در وهم شبهایت فغان دیگری باشم.

 

شب منتظر مانده مرا دربربگیرد باز

بايد به فكر  آشيان  دیگری باشم.

 

صبح(راشین گوهرشاهی)-دوشنبه- دهم بهمن 1390

 

 

دع نفسك و تعال - راشين گوهرشاهي- ۲۶خرداد تا ۲۹مرداد ۱۳۹۰-راپيدوگراف بر گلاسه 

 

باز هم با سپاس بيكران از استاد گرانقدر دكتر عليرضا قزوه؛ كه فروتنانه  و مهربانانه شعر را از نظر گذراندند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

وقتی كه شب، خطوط تو را رسم می كند

دستان تب، قنوت تو را رسم میكند

 

بیت الحرام، با سپهی تشنه می رسد

جایی كه حر، شروط تو را رسم می كند

 

ام البنین دیده ی من ضجه می زند

با گریه اش، سكوت تو را رسم می كند

 

چشم فلك كه دیده به خود رنگ هرزگی

تقدیر قوم لوط تو را رسم میكند

 

تفسیر شرم، می چكد از اقتدار عشق

وقتی زمین؛ سقوط تو را رسم میكند

 

هفت آسمان؛ به مرقد تو سجده میكنند

هر سجده  لایموت تو را رسم میكند

 

ای دل برو كه محرم این پرده نیستی

این مدعی، هبوط تو را رسم میكند

 

صبح(راشین گوهرشاهی- عاشورای نود)

.

.

 

بازم بي نهايت ممنونم از استاد گرانمايه دكتر عليرضا قزوه كه ايراد شعرم رو بزرگوارانه بهم گوشزد كردند و با نگاه استادانه ايشون؛ كلمه ي نامتناسبي كه در شعر وجود داشت شعر اصلاح شد. همچنين از سلمان غريبي كه در سرودن ابيات شعر همراهي كرد؛ سپاسگذارم.

به مناسبت اربعين حسيني؛ اين شعر و نقاشي رو كه در  دوران دانشجوييم با جوهر و راپيدوگراف كشيده بودم؛بعد از سالها به هم پيوندشون دادم. درست بعد از چهارده سال.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

.

باید برای دیدن رویت خطر كنم

یا خام و سرشكسته  ازين غم ،  حذر كنم

 

دیگر اسیر غیرت شبها نمی شوم

من صبح دولتم اگر از شب گذر كنم

 

دل در ركاب مكر زلیخا نمی رود

حتی اگر كه لات و عزي را خبر كنم

 

سیلی نخورده ام مگر از بهت چشم تو

باید شبیه چشم تو بر خود نظر كنم

 

قربانی جنونم و حواي ديگري

بگذار در هواي  تو تنها سفر كنم

 

از من عبور كن؛ و برو مصر دیگری

تا من تمام حادثه را بی تو سر كنم

 

شاید... ولی... همیشه... همان...یك گناه بود

بگذارعاشقانه ازین پس ضرر كنم..

..

.

راشین گوهرشاهی(صبح)

با تشکر از  استاد بزرگوارِ دکتر  علیرضا قزوه که با نگاه غافلگیر کننده و سخاوتمندانه شان این شعر در اولین ساعات شکل گیری اش اصلاح شد؛ استاد بزرگواری که در اين بيغوله ي تبختر و تفاخر اهل شهرت؛ بر خلاف آن ديگرها؛ قلم ستوده شان با رنگ ممزوج  علم و فروتنی؛ اهورایی شده است. .

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   حكايت حوا- اسفند 1376- رنگ روغن- راشين گوهرشاهي

 

پ.ن:  در ضمن،وبلاگهای قايق ، تابوت، اوراد، سرگیجه و مهارتهای زندگی با امکان دانلود دو کتاب جدیدم به روز هستند. اميد كه شاهد حضور ارزشمندتان در وبلاگهاي فوق نيز باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 

طرح  نا امیدی- راشین گوهرشاهی ۱۳۷۳

 

 

 

مرا به شرم حضورت دچار خواهی كرد

به استحاله ی نورت دچار خواهی كرد

 

تو رنگ ساده ی شعری كه هجر و فاصله را

به درد سنگ صبورت دچار خواهی كرد

 

نمی شود؛ و نمی شد شبیه ما باشی

تو نور، را به غرورت دچار خواهی كرد

 

سرود خوانده چكاوك خیال وصل تو را

كه كوچه را به عبورت دچار خواهی كرد

 

كجاست جای رسیدن؟ كسی نمی داند

تو عشق را به شعورت دچار خواهی كرد

 

امید، مانده لب كوزه های رسوایی

سراب را به ظهورت دچار خواهی كرد؟

 

جواب كرده دلم را پزشك حوصله ها

طبیب را به كدورت دچار خواهی كرد.

 

صبح(راشین گوهرشاهی-چهارم مهرماه ۱۳۹۰)

طرح سراب- راشين گوهرشاهي-1377پاييز.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
.

طرح با راپیدوگراف بر گلاسه- راشین گوهرشاهی -۱۳۷۶

.

.

      باید كه بی خبر بپرم با كلاغها:

 

 

بودن در ازدحام شما افتخار نیست؛

 شعر شما به رنج صداقت دچار نیست

 

باید كه بی خبر بپرم با كلاغها

این جبر زندگیست پر اختیار نیست

 

حكم طلاق چشم من از صبح داده اید

خورشید، در پگاه شما بر مدار نیست

 

چشمان من شبیه دو تا تاول سیاه

محرز شده كه لایق این اعتبار نیست.

 

حالا شبیه رنگ خدا حذف می شوم

از ساعتی كه عیش شما برقرار نیست

 

بودن؛...  و یا نبودن ما، شك باطلیست

وقتی میان جمع شما انتظار نیست

 

دستان بسته ام  به خدا درد می كنند

صیاد عشق؛  قاتل جان بهار نیست.

 

صبح(راشین گوهرشاهی-بیست و یک شهریور نود)

 

طرح با راپیدوگراف و جوهر بر گلاسه- راشین گوهرشاهی- ۱۳۷۶

 

پ.ن:

چه خوشحال شدم وقتي كه نظر استاد گرانقدر و بزرگوارم  دكتر محمد جعفر ياحقي را در اين صفحه ديدم:

http://www.vakhsh.blogfa.com/comments/?blogid=vakhsh&postid=71&timezone=12600

استاد عزيز و گرانقدري كه در سنين نوجواني؛ شعرم زير نظر گهربار  شاگرد  ورزيده و به حقشان خانم زري جامي الاحمدي؛ و سپس با ملاطفت پدرانه ي خود ايشان در دانشگاه فردوسي مشهد؛ بال و پر گرفت.

 اگر نظر اين گرانمايگان بر دفتر شعرم نبود...من شاعر نقاشي هايم؛ و نقاش شعرهايم نبودم....

 

 اكنون پس از سالها خواندم كه  درباره آثارم چنين نوشته اند:

"به وبلاگتان سرزدم چه خوب نقاشی می کنید شعرتان را قبلا دیده بودم اما نقاشیهایتان جقدر خوب بود درست مثل شعرتان وقتی شعر و نقاشی در آغوش هم قرارمی گیرند یاد عاشق و معشوقی می افتم که سالیانی در انتظار دیدار بوده اند.
در وبلاگ شما لیلی و مجنون را هم آغوش یافتم.
فرخنده باد این هماغوشی در آستانه این عید فرخنده
م-ی "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

 

از حد گذشته اند؛ همه انقلابها

شاید رسیده فصل حساب و كتابها

 

از حق سروده اند تمام سفیرها

باید كه خواند؛ صفحه ی تعبیر خوابها

 

دیگر كسی نخواست به شب اقتدا كند

بی حرمتی بس است به آیین آبها

 

در خویش مانده اند؛ خدایان هرزه گرد

ترفند باطلیست؛ دروغ خزابها

 

بر لاشه های خویش  نهادند نام مرد

باید شكست هیبت پوچ حبابها

 

تندیس نكبت است؛ تریبون مكر مرگ

تصویر رخوتیست؛ در اندام قابها

 

خون می چكد هنوز؛ از اندام سروها

با حیله بسته اند؛ دوبال عقابها

 

باید برید حنجره ی صبح را به تیغ

بتها نشسته اند به زیر نقابها

.

.

صبح(راشین گوهرشاهی-شهریور نود)

پيام آور اميد- طرح با جوهر و قلم مو بر گلاسه- راشين گوهرشاهي -۱۳۷۹

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 به ياد علي و بغضهاي  تنهايي اش....:

 

 احساس ميكنم همه ي انتظارها

جبريست بي گمان به دل اختيارها

 

زنجيرهاي عشق؛ بريدند پاي مرگ

مردي گسست؛ سلسله ي انتحارها

 

شايد رسيد؛ فرصت روييدن اميد

از تب گذشت؛ قافله ي احتضارها.

 

شب بوسه داد؛ بر لب صبح خمار تا

طغيان كنند جمعيتي از غبارها

 

يال سپيد اسب صداقت به خون نشسست

تا نشكنند حرمت اشك سوارها

 

قرآن ناطقي كه نخواند عارفي از آن

يك آيه لااقل كه ربايد قرارها؛

 

جامانده در قبيله ي مكري كه كرده اند؛

مكتوب شرع را سپري بر فرارها*

 

حالا تمام آنچه ازو مي توان نوشت

تصوير تازه ايست از اعجاز غارها**...

 

ديگر كبوتر نگهش پر كشيد و رفت؛

بر تار عنكبوت؛ نشست اضطرارها.

 

آخر كجاست مقصدت اي ناخداي عشق

اينجا عمودي اند تمام مدارها!

 

****

 

-چون بغض ساكتي كه نگريد مگر به چاه،

اي روح خسته از قفس اختصارها؛

 

 بايد گذشت از همه ي جبرهاي تلخ

وقتي كه چوبيند ستون حصارها.***

 (راشين گوهرشاهي-صبح- مرداد۱۳۹۰)

 

 

*- اشاره به سر نيزه كردن قرآن ظاهر در برابر قرآن ناطق(علي عليه السلام) در جنگ...

**-اشاره به اعجاز غار در زمان هجرت رسول الله از مكه به مدينه؛ كه تار عنكبوت بر دهانه ي غاري بسته د كه ايشان و ابوبكر صديق در آن بيتوته كرده بودند.

 

***اشاره به اين شعر مولوي كه:

 پاي استدلاليون چوبين بود...پاي چوبين سخت بي تمكين بود

 

 پ.ن: اللهم صل علي محمد و آل محمد كما تحب و ترضي؛

با عشق بر تو درود فرستاده ام...عاشق، شرم نمي شناسد...

 

طرح دع نفسك و تعال- راشين گوهرشاهي-۱۳۷۴ چاپ شده در نشريه دانشجويي زمزمه با سردبيري همسرم(يادآن روزها به خير)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 

 

محمدپوردامغاني:

 

جارو بیاورید
این کوچه را غبار گرفته است

انصاف نیست
که همسایه ها به رنج
پای غروب پنجره بنشینند

جایی که مهر می جوشد
در هر سماور و
قوری ترانه ای
بر لب نشانده است

انصاف نیست که گم گردد
این خاطره در بن بست

از دور
مرغی است بی دهان
به ناله می خواند :
برده است مردمی را انگار
غوغای سرد فرو خفته گان به خواب
دیوانه رهگذری سنگ می زند
بر شیشه تا شکسته شود مهتاب

من در خیال زخم کوچه
پریشان نشسته ام...

 

 

حسام بهمن:

 

گوش فرا ده

به غريو دور و دردناک ِ

کودکان سومالی

که از فتح قلل ِ بد بختي

بر مي گردند !

تصور کن

کودکي را که

با گریه

جغرافياي جهان را

لعنت مي کند

که اي کاش...

آري

به همين سادگي

توازن ِ هميشگي ِ

اي کاش هاي زمينيان

به هم مي خورد...



با عرض  سلام مجدد به دوستان بزرگوارم..قصد بر اين است كه در  وبلاگی  مجموعه اي از اشعار ،طرحها و داستانهاي كوتاه شما هنرمندان بزرگوار؛ نگاشته و سروده شده راجع به شرح فجايع انساني در جهان به ويژه  فاجعه كنوني شاخ افريقا و سومالي به صورت دائمي منتشر شود. شعرها بهتر است به يكي ازسه زبان انگليسي و فارسي و يا عربي سروده شده باشند و در صورت امكان  ترجمه اي سليس به زبان انگليسي داشته باشند. به ازاي هر شعر ،طرح و يا داستان كوتاه رسيده؛ بدون در نظر گرفتن كيفيت شعر؛ از طريق مديران وبلاگ مبلغي با نام شاعر براي كمك به مردم سومالي ارسال خواهد شد و تصوير فيش مربوطه از طريق ايميل و يا پست به  سراينده تحويل خواهد گرديد.

در صورت رسيدن تعداد شعرها و داستانهاي كوتاه به حد نصاب؛ برگزيده اي از آنها با هزينه مدیران وبلاگ در كتاب شعر ي با نامي به انتخاب خود هنرمندان چاپ و منتشر خواهد شد و نسخه هايي از آن نیز در اختيار هنرمندان محترم قرار خواهد گرفت. لطفا گزينه هاي مورد نظر خود را راجع به نام كتاب نيز همراه با اشعار ارسالي ارائه فرماييد.

از طراحان ارجمند نيز پس از رسيدن تصوير طرحها به حد نصاب؛ جهت شركت در نمايشگاه مشتركي در همين موضوع؛ دعوت به عمل خواهد آمد. تصوير طرحها را جهت انتشار در اين سايت لطفا به آدرس ذيل ارسال فرماييد:

sobhearameomid@google.com  

این وبلاگ  ازين پس به انتشار شعر، طرحها و داستانهاي كوتاه   بين المللي و مرتبط با فجايع انساني شما طراحان و نويسندگان و  شاعران عزيز اختصاص دارد. لطفا ما را در اين امر مهم ياري فرماييد. از دوستان بزرگواري نيز كه مايل به همكاري در مديريت اين وبلاگ  هستند خواهشمند است جهت دريافت پسورد مجزا اعلام آمادگي فرمايند. در صورت استقبال دوستان گرامي اين وبلاگ به زودي به سايتي رسمي تبديل مي گردد:

http://ourad.blogfa.com/

لطفا اطلاع رساني فرماييد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
خجالت مي كشم سطرهاي سياه اين صفحه را پر كنم با شعري عاشقانه وقتي كه ...

خجالت ميكشم در اين روزهاي طولاني روزه داري، از شدت ضعف و تشنگي گلايه كنم وقتي كه...

شرم مي كنم از تن آسايي هاي عابدانه ام در شبهاي آرامش رمضان وقتي كه...

 

وقتي كه مي دانم و مي بينم كودكاني در همين لحظه و همين اكنوني كه من زير خنكاي فرح بخش كولر درحال نوشتن مطلبي هستم؛ از شدت گرسنگي و تشنگي در حال جان كندنند... 

وقتي كه مي دانم و ميبينم كه هر روز ۱۵ كودك زير پنج سال  در سومالي از شدت گرسنگي درحال جان سپردنند...

بالاخره معجزه شد و صدا و سيماي ما هم دير اما لااقل؛ بعد از مدتها از خواب خرگوشي اش بيدارشد و لطف كرد و چند تيزر تبليغاتي را به پوشش فاجعه ي انساني شاخ افريقا اختصاص داد!

شايد وقت آن رسيده كه من هم از خواب خرگوشي شاعرانگي ام بيدار شوم؛ چرا كه شاعر واقعي و هنرمند اصيل؛ آن كسي ست كه بتواند در شعر و هنرش با مظلومين هم عصرش هم دردي كند و چشمهاي بسته و خواب آلوده ي مرفهين  را به سوي دردهاي جامعه ي بشري بازكند...

اما من...چگونه ادعاي شاعرانگي ام باشد وقتي كه شعر و قلمم اغلب قاصر از بيان اينهمه درد است؟!

فقط گاهي در طرحهايم توانسته ام اوج سياهي ها و شقاوت بشري را به تصوير كشم...اما در اين پست؛ خبر از شعري و طرحي نيست چرا كه تصاوير زير؛ همه اش شعر است و همه اش طرح؛ " و آنكس كه نداي ياري خواهي مظلومي رابشنود و از جايش برنخيزد ..."

اين عكس متعلق به چهار روز پيش است:

عكس زير پنج روز پيش از سومالي گرفته و در اينترنت منتشر شده:

نمي گويم در ايران ما فاجعه كم است و يا گرسنگي نيست...ولي اين گرسنگي؟! 

لزوم ياري رساندن به انسانهاي شاخ آفريقا -حالا كه بعد از سالها جنگ و قحطي در آن ديار" ناباورانه" امكانش فراهم شده- از آنجا ضروري به نظر مي رسد كه اينجا جنگي بين فقر و ثروت در ميان نيست؛ آنچه هست؛ تلاشي نا اميدانه است براي روزهاي بيشتري زنده ماندن...همين و همين.

با اينهمه يادمان بماند كه اينها هم شبيه ما مسلمانند...و اين روزها  را روزه ؛ اما به گفته ي سايتهاي خبري؛  به خاطر نبود آب و غذا؛ تنها قادرند هر چند روز يك بار افطار كنند. لطفا سفره هاي افطاري تان را  آنجا پهن كنيد!

 

 

خدايا....كمك....

 

پ.ن۱:شماره حساب 99999 جمعيت هلال احمر نزد بانك ملي شعبه مركزي آماده دریافت کمک به مردم سومالی است.

پ.ن۲: وبلاگ تابوت به روز است و همچنان در انتظار قدمهاي مهربان شما دوستان عزيز

http://tabut.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

با سلام خدمت دوستان گرانقدرم و تبریک حلول ماه مهتابي رمضان

بعد از بستن وبلاگ زرد سرخ بر آن بودم که بنا به عهدی که به دوستان ارزشمندم بسته ام؛ نوشتارها را از قالب وبلاگ نويسي صرف درآورده و به سه دسته ي وبلاگ داستانهاي كوتاهم؛ وبلاگ افسانه نويسي هايم و وبلاگ روزگارنوشتها و نوشته هاي ادبي ام تقسيم كنم تا بر اساس نوع نوشته ها؛ دسترسي به هر دسته از موضوعات بيان شده براي مهرباناني چون شما آسان و هماهنگ باشد. مدتها پيش بنا به عهدي كه بسته بودم؛ كار در هر سه وبلاگ را به صورت موازي آغاز كرده و زماني با آنها گذراندم تا از همراهي قلمم با آهنگ احساس نواخته شده در هر سه وبلاگ؛ مطمئن باشم. اكنون كه توانسته ام به  هماهنگي دلخواه در هر سه وبلاگ جديد دست پيدا كنم؛ صميمانه دعوتتان ميكنم به خوانش داستانهاي كوتاهم و افسانه ها و روزنگاشتهايم در كنار شعرهاي اين وبلاگ؛ و شعرهاي وبلاگ قايق؛ كه كارگاه شعريست براي نگاشتن آنلاين شعرها ي غير رسمي و در حال ويرايشم. خوشحال مي شوم اگر همچنان كه هميشه؛ ياران صميمي قلمم باشيد كه تمام آرزويش هديه ي لحظاتي صميمي در كنار شعر و نوشتار و طرح؛ براي عزيزان گرانقدري چون شماست.

با آرزوي بهترينها؛ راشين گوهرشاهي.

 

معرفي وبلاگ جديد داستانهاي كوتاهم:

تابوت:

http://www.tabut.persianblog.ir/

{وبلاگ قديمي داستانهاي كوتاهم:

http://www.tabut.mihanblog.com/ }

 

وبلاگ جديد افسانه نويسي:

رودوگونه:

http://www.rodogune.persianblog.ir/

 

وبلاگ روزنگاشتها و نوشته هاي ادبي ام:

سرگيجه:

http://sargije.persianblog.ir/

 

وبلاگ كارگاه شعر شخصي:

قايق:

http://www.ghaiegh.mihanblog.com/

 

خبر خوب آنكه قسمت اعظمي از نوشتارهاي ادبي، افسانه ها و داستانهاي كوتاه و شعرهايم در جلدهاي جداگانه؛ به امید خدا به زودي منتشر شده و  در اختيار دوستان ارزشمندم قرار خواهد گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

با بغض تر؛ خيال تو را گريه مي كنم

بوسيدن محال تو را گريه ميكنم

 

وقتي تمام ثانيه ها غرق پوچيند

كم بودن مجال تو را گريه مي كنم

 

شب، چشم بسته تا كه نبيند تو رفته اي

من مانده وصف و حال تو را گريه مي كنم

 

وقتي در ادعا همه افراط ميكنند

من شرح اعتدال تو را گريه مي كنم

 

تحريم عشق مي شكند در مصاف عقل

ترديد بي زوال تو را گريه مي كنم

 

دلخسته از تمام خيالات هرزه گرد؛

اندوه بي مثال تو را گريه مي كنم

 

در حسرت عبور تو از كوچه ي خيال

انديشه ي زلال تو را گريه ميكنم

(صبح-راشين گوهرشاهي- تيرماه ۹۰)

 

 طرح تلفيق- كار با راپيدوگراف بر كاغذ گلاسه-اثر راشين گوهرشاهي۱۳۹۰-۱۳۸۹- ابعاد-۱۳.۳/۲۱

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

سراسیمه سر در گریبان، سینه چاک و گریان... می رود و

می آید و می وزد  و  می خرامد و وسوسه می کند و

پس می زند و پوزخند می زند و می آراید و می آلاید و

اشک می ریزد و مثل ابر بهاری می شود و می گرید....؛

 کودک گریزان پای و دل افسرده ی قلب من...

درست در مصاف تو که به تدارک عشق آمده بودی.

لبخند می زنی و شرم می کنی و غبطه می خوری و شر

می شوی و دررنده می شوی و طرد میکنی... و من جیغ

 می زنم و کر می شوی و مرا نمی شنوی...

که گلوگاه عشق را دریده شباهنگام...

بغضی که با هزار و چهارصد جرعه می از ترس جزا...،

 مست کرده بود.

حالا من مانده ام و این صبرهای پاره...پاره پاره های دلم

 که چروکیده اند و شکسته اند....

و امیدی که بعد از تو "هرگز" بارور نخواهد شد.

"هرگز" بارور نخواهد شد.

 

پ.ن:

 اتفاق جالبي پيش اومده و اون اينكه تعدادي از دوستاني كه از طريق  وبلاگها با بعضي از آثارم آشنايي پيدا كرده بودند، احتمالا با فرض اينكه من هم يك مرد هستم(!)؛ روز پدر رو از طرق مختلف بهم تبريك گفتند. و يا در پيامهاي عمومي و خصوصي بر اين فرض بودند؛ كه  با سپاس و امتنان از لطف همه ي  دوستان ارجمندم دوباره يادآوري ميكنم كه "راشين" اسم يه دختره و من يك "مادرم"...نه يك" پدر" به هرحال از لطف بي شائبه شون بي نهايت ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 

 

آنكس كه به انتها مي رسد

و در سپيدي مطلق گم مي شود

"تنها"

 به سان صاعقه اي

به سمت دستانش

عاطفه ي نور مي ريزد

و همچون درخت

در آتش آشفتگي..ش

مي سوزد.

(صبح- راشين گوهرشاهي-۱۳۷۵)

 

 

 

طرح ساكن سپيدي- شروع:۱۳۷۵ اتمام:۱۳۹۰ ابعاد: ۲۱در ۳۲

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
مي خواهم دوباره از اولين ها شروع كنم. از اولين كساني كه در زندگي ام دوستشان داشته ام. به بهانه ي "امروز"هاي قشنگ و زيبا. روز اول خردادي كه روز تولد پدرم است و روز سوم خردادي كه روز مادر .

پانزده ساله بودم كه براي اولين بار شعرم: همين شعري كه در زير آورده امش؛ در روزنامه ي كيهان و بعد در نشريه دانشجويي تربت جاميهاي مقيم مركز آن روزهاچاپ شد. شعري را كه درست به همين مناسبتها هديه به پدر و مادر عزيزتر از جانم نوشته بودم. پدرم حاج هاشم گوهرشاهي و مادرم زهرا رضازاده تبريزيان. آن روزها هنوز موهاي هيچ كدامشان سفيد نشده بود. آن روزها هنوز...

و خوشحالم كه امروز را با دوچشمهاي خودم ميبينم. روزهايي كه موهاي من هم گاهي يك به يك رو به سفيدي مي روند و من با هراس، جدا ميكنم آنها را از سرم تا باورم نشود... و تازه حالاست كه خوب مي فهمم پدر بودن و مادر بودن، چقدر زودتر از موعد سپيد ميكند موهاي آدم را! 

يك فرزند، چه مي تواند بگويد به پدرش يا به مادرش جز اينكه ...

"دوستتان دارم".

 

تقديم به هردويشان:

 

گريز ثانيه ها:

 

من ثانيه ها را

با تارهاي موي سپيد

وزن كرده ام

 و زمان را

از كوشش دستاني زمخت

پرسيده ام

گونه هاي من

با خنده هاي نيلگون شكفتن ، آشناست

و دستان تو

از عرق كوشش؛ پر

 مادرم آرام مي خندد

و تار موي سياهي ديگر را

باز به من مي بخشد

 پدرم

زمختي دستش را

با آب وضو تر ميكند

و من

زيبايي سلام را

به آنها هديه خواهم كرد.

(راشين گوهرشاهي، ۱۳۷۰-{۱۵ سالگي} تربت جام)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت   توسط راشين گوهرشاهي(صبح) | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
التزام به رعايت حقوق معنوي آثار:كليه متنهاي ادبي و شعرهاي نوشته شده در اين وبلاگ،ثبت در شناسنامه ادبي و زير نظر انجمنهاي ادبي ميباشد.
در صورت استفاده از مطالب و یا طرحهای این وبلاگ، منبع و نام شاعر و طراح را حتما ذکر کنید.

معرفي نويسنده وبلاگ: راشين گوهرشاهي(صبح)- متولد سوم بهمن 1354 تربت جام- كارشناس ارشد زمين شناسي گرايش پترولوژي-دانش آموخته دانشگاه فردوسي مشهد(ليسانس) و دانشگاه تربيت معلم تهران(كارشناسي ارشد). محل سكونت فعلي: تهران-رسته شغلي: علوم طبيعي و محيط زيست.







نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
آرشیو موضوعی
غزلها
شعرهاي نو
مثنوي ها
حاشيه ها
شعرهاي فرانو
شعرهاي سپيد
دلنوشته هاي ادبي
بداهه ها
گزيده ها
پیوندها
خانه اي براي صبح
قايق
اوراد
تابوت
رودوگونه
سرگيجه
مهارتهاي زندگي
دكتر محمد جعفر ياحقي(محقق و استاد ارجمندم)
دكتر عليرضا قزوه(شاعر و استادي بزرگوار)
شمس الدين عراقي(نويسنده-شاعر)
محمد بهرامي اصل(شاعر)
محمدرضا لطفي(شاعر)
دادا بيلوردي(شاعر)
محمد پوردامغانی(شاعر)
محمد ترکمان-پژواره(شاعر)
حبيب الله نبي اللهي(شاعر)
اكبر غفاري(شاعر)
احسان اكابري(شاعر)
مهدي گوران كريمي(شاعر)
زرد سرخ
بامداد اميد(شاعر)
ارني(شاعر)
حميدرضالاري(شاعر)
بيتابادپا(شاعر)
حامد مربوط مصدق(شاعر)
سحر بختياري(شاعر)
مجله ي اينترنتي ادبيات ما
عبدالرضا خرقه پور(شاعر)
جواد مزنگي(شاعر)
كريم لقماني(شاعر)
حورالعين اوجاقي(شاعر)
طاهره عرب(شاعر)
ياسين بهمني(شيدا)
مليحه(شاعر)
محمد حسن زاده(شاعر)
سعيد بيابانكي(شاعر)
سيد مهدي موسوي(غزل پست مدرن)
حسام بهمن(شعر- نويسندگي)
بانو نگين افشاري(شعر)
محمدرضا صبوري(شاعر)
فخرالدين مخبري(نقاش)
كوثر
شعر پارسي زبانان
ايمان ملكي(نقاش)
رضا كرمي(شاعر)
سپيده دمي كه بوي ليمو مي دهد(شاعر)
سيد مهدي نژاد هاشمي(شاعر)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آوای دل